به من میگن علی کیه!
علی امام عاشقاست...
توی نجف یه خونه بود که دیواراش کاهگلی بود
اسم صاحاب اون خونه مولای مردا علی بود
نصفه شبا بلند می شد یک کیسه داشت که برمیداشت
خرمـا و نون و خوردنی هـر چی کـه داشت تو اون می ذاشت
راهی کوچه ها می شد تا یتیما رو سیر کنه
تـا سفرۀ خـالیشو نو پر از نون و پنیر کنـه
شب تا سحر پرسه می زد پس کوچه های کوفه رو
تـا پر بـارون بکنـه بـاغهـای بی شکوفـه رو
عبـادت علی مگـه می تونه غیر از این بـاشـه
باید مثل علی بشه هرکی که اهل دین باشه
بعد علی کی می تونه محرم راز من بـاشـه
درد دلم رو گوش کنه تا چاره ساز من بشه
فردا اگه مهدی بیاد دردهارو درمون می کنه
آسمون شهرمون رو ستاره بارون می کنه...
ميلاد مولاعلي(ع) مبارک
امروز از صب که بیدار شدم یه حال خاصی داشتم!یه حال سبکی...راحتی...شادی...هرچقدر فک کردم که چی شده؟یا چی میخواد بشه؟به هیچ نتیجه ای نرسیدم!تو سرویس نشسته بودم و آهنگ گوش میدادم یه آهنگی اومد که از امام علی(ع) میخواند...یه دفعه یادم افتاد که فردا روز میلاد مولاست...یه دفعه دلم هوری ریخت!یاد نجف و حرم و خونه اش افتادم!چه صفایی داشت خونه اش!هرچی بگم کم گفتم!
این روز رو به تموم باباهای خوب و مهربون و مردهای عزیز مخصوصا بابای نازنینم و مری جان تبریک میگم![]()
باباي خوب و عزيزم عمر و عزتت زياد...الهي بدي و ذلت سر دشمنت بياد![]()
الهي سايشون كم نشه...![]()
ياعلي
تا حال حرف زدن زبان را می شنیدم، حرف زدن قلم را می خواندم، حرف زدن اندیشیدن را، حرف زدن خیال را و حرف زدن تپش های دل را، حرف زدن بی تابی های دردناک روح را، حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ...
ببین که چند زبان می دانم!
من می دانم که چه حرف هایی را با چه زبانی باید زد، من می دانم که هریک از این زبانها برای گفتن چه حرف هایی است.
حرف هایی است که باید زد، با زبان گوشتی نصب شده در دهان، و حرف هایی که باید زد اما نه به کسی، حرف های بی مخاطب، و حرف هایی که باید به کسی زد اما نباید بشنود. اشتباه نکنید، این غیر از حرف هایی است که از کسی می زنیم و نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی نیست. از اینگونه بسیار است و بسیار کم بها و همه از آن گونه دارند؛ سخن از حرف هایی است به کسی، به مخاطبی، حرف هایی که جز با او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید بداند، نباید بشنود، حرف های عالی و زیبا و خوب این ها است، حرف هایی که مخاطب نیز نا محرم است!
این چگونه حرف هایی است؟
این چگونه مخاطبی است؟
« دکتر علی شریعتی »
واقعا گل گفتی دکتر جون...کاش بعضیا بتونن از عمق افکارشون اینا رو درک کنن!!!کاش!!!
......................................................................
يك عدد فاطي خاكي سرماخورده در خدمتتون ميباشد كه ديروز را در مرخصي استعلاجي به سر ميبرده و امروز به زور آمده سركار و حالا هم يا دائم فين فين ميكند و يا دارو و قرص جوشان ميزند به معده....عجب مريضي لاعلاجيه هاااااااا!!!!آنقدر كه بينی اش را گرفته است و به اندازه كوفته تبريزي شده است و قيافه اش را از قبل!!!خنده دار تر كرده....
هواي فاطي خاكي و همسرش هم اين روزا آفتابيه آفتابي ميباشد....
بدرورد...

پانزدهمین ماهگرد عشقمون مبااااااارک
سلام دوستام...
شوما خوبین؟؟ خوب مام خوبیم![]()
میگم انقده حال میده چهارشنبه اداره رو بپیچونی با قوم شوهر پاشی بری فرودگاه استقبال مامی و بابی شوهر و بعدش برید خونه همگی اقوام نهار بخورید و بعد شب که همه رفتن با جاریت و شوهراتون بریزید سر چمدونایی که توش پر سوغاتیه و پارجه و دوتا کیف و صندل و چادر و روسری و تسبیح و لاک و برق لب و بلوز و شوار راحتی که مامی شوهرت برا تو و جاریت یه جور گرفته رو بقاپی!!!
انقده باحاله از صب که پامیشی به مامی شوهرت کمک کنی...جارو بکشی...میوه های تالارو توی حموم با شوشت و مملی بشوری و انقده بیشتر حال میده حین میوه شستن چارپایه از زیرت در بره و با ب ا س ن بخوری زمین!!!!
و مملی هرهر بهت بخنده
و خودتم که بدتر از اون اینجوری![]()
انقده حال میده در حین کمک کردن و کوزت بازی
همه ازت تعریف و تمجید کنن و هی نازتو بکشن![]()
انقده بیشتر حال میده تو ولیمه بابا و مامی شوهرت با شوهرت تصمیم بگیرید روزه بگیرید و تو موقع نهار خوردن نی نی گوگولی تورجو نگه داری
هی مامانت بگه آخییییییییی بچم الان گشنش میشه... فاطمه فردا روزه میگرفتیدخوب الان من نمیتونم... تو نخوری من بخورم ![]()
انقده حال میده مهدی برات افطار املت...بربری...پنیر...سرشیر...آبمیوه...چای...عسل حاضر کنی و بخوری و نوش جونت بشه و تازه بقیه که روزه نبودن بریزن سر سفره افطارتون باهات شریک شن![]()
همینادیگه...حسش نیست دیگه بشتر ادامه بدم...الانم اداره ام و خیلی هم کسل و خسته هستم و خوابمم میاد شدیییییییییییییید
البته یه بیست دقیقه ای تو نمازخونه اداره چرت زدم ولی دلم زیادتر خوابیدن می خواد![]()
هوای منومری هم این روزا این شکلیه![]()
تابعدیاعلی![]()
پ.ن:اينجارو حتما ببينين!!![]()
**اگه روزگار گذاشت يه بار ديگه دنيا بيام....بازم عاشقت ميشم بازم سراغتو ميام...آبان و آذر ۸۱ (چت)
نياپسام نياپسام كورتولا بيلسم...نياپسام گولنومو آئوتا بيلسم!!!....بهمن و اسفند ۸۱...(چت)![]()
**تو چشام نگا كنو دستتو بزار تو دستم!!...زمستون ۸۲ ( تله كابين آبعلي)![]()
**به من فرصت بده برگردم از من ...به تو برگردمو يار تو باشم .....به من فرصت بده باز از سر نو ...دچار تو گرفتار تو باشم....بهار۸۳ (خيابون دامپزشكي)![]()
**بارونو دوست دارم هنوز ....چون تورو يادم مياره...حس ميكنم پيش مني وقتي كه بارون ميزنه!!!...پاييز ۸۳(چت )![]()
**انگاري اتيش به لبات كشيدي!!!....تو اين چشارو از كجا خريدي؟؟!!!...زمستون ۸۳(خيابون هفت چنار)
**چرا خورشيد ميتابه؟!چرا ميچرخه زمين؟عشق من بگو چرا؟تو فقط بگو همين!.... تابستون ۸۴(خيابون ستارخان)![]()
**نگات نگاه آشناست...نگاهت عاشقانست...طنين و آهنگ صدات قشنگترين ترانه ست...تابستون و پاييز۸۴(خيابون ستارخان)![]()
**چشم سياش خماره!!!دمش گرم بابا دمش گرم!!!كشته با يك اشاره!!!دمش گرم بابا دمش گرم!!!...پاييز۸۴(اتوبان نواب)![]()
**يه آهنگي بود از معين ....زمستون ۸۴(خيابون ستارخان)![]()
**دبي دبي....زمستون ۸۴ و بهار ۸۵(چت)![]()
**يه آهنگ خيلي شادي بود كه يادم نمياد ولي باهاش ميرقصيد!!!.....اوايل تابستون۸۵(خيابون توحيد)![]()
یادشون بخیر![]()
مثه ندید بدیدا شدم ننه...آخه انقدر گشتم تا این شکلکارو پیدا کردم...دیگه اومدم اینجارو ترکوندم دیگه![]()
![]()
تابعدیاعلی![]()
پ.ن:هی رفیق رادیوتو روشن کن دارن از مدیر عامل شرکت ما مصاحبه میکنن...خوب گوش کنیااااااا...![]()
ما پنجشنبه و جمعه عروسی دعوت داشتیم...یکیش میشد خواهر همکارم...یکیشم که دوست دانشگاهی من...

خیلی خوشحالم...یه حس خیلی قشنگی دارم...یکی از صمیمیترین و عزیزترین دوستام دیشب عروسیش بود...من با شیما توی ترم اول دانشگاه آشنا شدم و از اون موقع تا حالا با همیم...جریان ازدواجش با مصطفی مفصله فقط همینو بگم که مصطفی یکی از دوستای صمیمی مری جان هستش که به وسیله منو مری با هم آشنا شدن و حالاهم با هم ازدواج کردن و مطمئنم که خوشبخت ترین عروس و داماد میشن...شیما دیشب خیلی خوشگلتر و جیگرتر از اونی که فکرشو میرکردم شده بود و من روحم پرواز کرد وقتی با ذوق رفتم بیرون تالار و تو ماشین عروسشون دیدمش...مرجان که تا دیدشون از خوشحالی گریه اش گرفت...منم که تقریبا با همه آهنگا رقصیدم البته با آنا...آنا هم که پایه و کلا یه حالی به احوالاتمون دادیم...یه جریان خیلی مسخره ای هم افتاد که پاک اعصابم خورد شد ولی برطرف شد...فک کن وسط رقصیدنم زیپ پیرنم در رفت!!!!!![]()
منم قاطی...حالا مامانم هی خندش گرفته منم به حالت قهر ازشون رفتم تو توالتو هیچ کاریم نتونستم بکنم ولی بیچاره آنا و مامانم اومدن نخ و سوزن گیر آوردن و مامانم زیپمو جوری دوخت که اصلا دیده نشد و حریر پیرهنمم انداختیم پشتش و کلا برطرف شد و دوباره رفتیم وسط و قر دادیم تا وقت شام...مصی و شیما کلاس رقص عروس و داماد رفته بودن و این بود که دیشب خیلی خوشگل و هماهنگ رقصیدن...کلی هم ازشون عکس گرفتم...
امروزم پاتختیشونه که من نمیتونم برم...البته ممیتنما ولی اصلا کلا از پاتختی خوشم نمیاد![]()
عروسی پنجشنبه ای هم خوب بود...عروس و داماد رفته بودن مکه و ولیمه و عروسیشون یک جا گرفته بودن...سمیه که خواهر عروسه (همکارم)خیلی خوشگل شده بود...اون پیرهنی که با هم رفتیم از شانزه لیزه خریدیم خیلی بهش میومد...ایشا...عروسی خودش...
امیدوارم همه عروس و دامادا مخصوصا این دو زوج ...خوشبخت بشن و همیشه درکنار هم با خوشی و سلامتی زندگی شیرین و بی دغدغه ای(؟) رو بگذرونن...امین![]()
اوضاع و احوالات منم چند روزی بود به هم خورده بود و اخلاق سگی و این حرفا ...البته الان رو به بهبودم!!این روزا یه کم زود داغ میکنم و همه چیو میزنم بهم!!خودم میدونم چمه ولی دیگران که نمیدونن!!!.....
و این نیز بگذرد؟!
تو پستای قبلی مرضیه جون ازم خواسته بود که قیمت سرویس چینیمو بگم که من به کل یادم رفته بود.. معذرت میخوام عزیزم...قیمت سرویسم ۳۵۰۰۰۰ تومن شد البته من چون سرویس ۲۴ نفره گرفتم قیمتش یه کم بیشتر از ۱۲ نفره شد ولی در عوض ۵ تا دیس داره با ۲۴ فنجان بقیه چیزاش ۱۲ تاست...و جنسشم واسه آلمان هستش ...قیمت سطل برنجمم یکی دیگه خواسته بود که اونم ۳۵۰۰۰تومن بود و سطل زباله هم ۲۸۰۰۰تومن بود..."مارک یونیک " بازم اگه سوالی چیزی داشتین درخدمتم...البته این بار بدون تاخیر...
کادوی روز زن هم مری جان برام یه انگشتر بلواری گرفت ...خیلی باحاله و تو انگشت کوچیکم میکنمش و حالی میبریم از این کادو...البته یه هفته پیش با هم رفتیم بوستان و به سلیقه خودم خریدیم...مرسی عشقولی نازم![]()
واسه مامانمم یه ربع سکه دادیم
مامان مری جان هم که مکه هست و ایشا...اومدن جبران میکنیم...![]()
خوب دیگه برم به کارام برسم...![]()
تا بعد یا علی
سكوت مردانه و غرور آميز مرد نبايد بشكند.
در برابر هيچ دردي،لب مرد به شكوه نبايد آلوده گردد.
من از ناليدن بيزارم.
سنگين ترين دردها و خشن ترين ضربه هاي آفرينش،
تنها مي توانند مرا به سكوت وادارند.
ناليدن، زاريدن، گله كردن، شكايت، بد است...
دكتر علي شريعتي
رسول خدا گفت بهشت زیر پای توست
برای همیشه قلبم فقط جای توست
گر که تو را آزردم من
مادر حلالم کن..

ميلاد حضرت فاطمه (س) ، روز مادر و همچنين روز زن رو به تموم زن ها و مادراي عزيز و مهربون دنيا تبريك ميگم![]()
انشاا... هميشه شاد و سلامت باشيد![]()
نازنينم چه دعا بهترين از اين؟!!:
خنده ات از ته دل...
گريه ات از سر شوق...
نبود هيچ غروبت غمناك...
ياعلي![]()
پ.ن:هم اکنون با خبر شدیم که دومین دختر عمو بزرگه مان به تازگی نامزد کرده اند و قرار است که جشن نامزدی بگیرند به چه بزرگی!!!و ما خوشحالیم که یک جشن نامزدی بززززززرگ در شهر آستارا دعوت میباشیم!!
یک خبر داغ دیگر هم همزمان با خبر بالا به گوشمان رسید و بسیار بسیار خوشحال شدیم از این بابت..همان کسی که آن خبر بالا را به ما داد خودش که دختر عمو کوچیکمان میباشد چهار ماه است که بار شیشه حمل میکند ولی همچنان جنسیت شیشه اشان معلوم نمیباشد....
خدایا شکرت...![]()
سر فرصت میام از جشن امروز که اداره برامون گرفت مینویسم ...فعلا بای...![]()
حالا فک نکنی میشینم کاااااااامل از اوضاع امتاحانم مینویسم براتا!!!!هههههههههههچ حوصله موصله ندارم فقط اومدم یه چی بنویسم و برم همین!!!![]()
از همون درسی که میترسیدم بیفتم...افتادم
اونم چی با نمره ۷...فک کن!ترم آخر باشی...کلی هم ازدرس و کتاب و کلاس و هرچی استاده متنفر باشی بعد آخر کاری استاد فرانست یه حالی به احوالاتت بده و بندازتت...
اه اه ااه دیگه حالم داره بهم میخوره!بعدشم با پر ررویی تمام دیروز رفتم اعتراض نوشتم!!!
حالا جالب اینجاست که نمره قبولی ما از ۱۲ حساب میشه
یعنی با این تفاصیر استاده باید بهم ۵ نمره بده!!!
که عمرا"بده!!!
سر جلسه شیما طفلی خودشو ج ر داد که ورقمو بگیره برام بنویسه ولی مگه این مراقب در به در چش ازمون برداشت....یه لحظه شیما ورقمو گرفت که بنویسه مجبور بودم خودکارمم بهش بدم آخه بگو لامصب آدم با خودکار سبز جواب میده؟؟!!!!فقط تونست یه کلمه بنویسه و داشت تابلو میشد که ورقمو ازش گرفت...و خلاصه یه سری چرندیاتی که خودمم نمیدونم از کجام درآورده بودمو نوشتمو دادم دست استاد خاک بر سرم!!! اندیشه اسلامی هم که خودمو کشتم زدم به درودیوار تازه شدم ۱۲!!!فک کن!!!
اون معدلم دیگه چی بشه!!
!بقیه امتحانامم همینطور دیگه...تو این ایام مقدس!!!من لای هیچ کتابی رو باز نکردم و سر جلسه امتحان به کمک تقلبام تونستم یه سری چرندیاتو تو برگه بنویسم و بدمش دست استاد محترم!!!![]()
چند روز پیشا...
مامان:علیرضا داره درس میخونه توهم بشین بخون
من:من قبلا خوندم بلدم...![]()
حالا جالب اینجاست که نه جزوه داشتم نه تو کتابم چیزی نوشته بودم![]()
امتحان دیروزمو که اگه زینب نمیرسوند ورقه مو کاملا سفیدو تمیز به استاد هدیه میکردم!!!
تازه با این وجود کلی از سوالارو هم جواب ندادم!!!
آخه کتابم خونه مری اینا بود...فک کن...اعتماد به نفسم در حد خدااااااااااااااااااس....![]()
فردام آخرین امتحانمو میدم و انشا...از شرشون راحت میشم البته فک کنم با این اوضاع من باید تابستون واحدای افتاده ی این ترممو پاس کنم!!!
چقدر نقشه ها کشیده بودم واسه تابستون.
دلم خوش بود که همه درسامو پاس میکنمو تابسونه رو عشق و حال میکنم ول یمث که بخت باهام یار نیست....خدایا خواهش میکنم ازت این دفعه رم یه حالی بهم بده کمک کن دل استادارو به رحم بیار کیلویی
نمره بدن و تموم بشه بره پی کارش!!!
چون واقعا دیگه کشش ندارم!!!
خسته ام حساااااااااااااااابی...![]()
*سه شنبه مامان و بابای مری جان رفتن مکه![]()
*قالبمو نمیخواستم تا یه جریانی اتفاق نیافتاده عوضش کنمولی از اونجایی که من آدم تنوع طلبی هستم عوضش کردم
قشنگه؟؟![]()
*امتحانامم تموم شد!پنجشنبه با زینب تو کافی شاپ دانشگاه کلی دری وری نثار برو بچ دانشگاه کردیم![]()
*میگم عجب حالی میده خسته و گرسنه باشی بعد با شوشوت بری خونشون دوتایی از غذایی که مامان شوشوت قبلا تو فریزر گذاشته داغ کنی و دوتایی سر سفره جلو تلویزیون بشینید و غذا بخورید و بعدشم دراز بکشید و تی وی ببینید و بعدشم برید بوستان شلوار راحتی و چسب ویت بگیرید...واسه شامم برید فست فود سپید و یه مرغ سوخاری دبش بزنید به معده و بعدش بازم برید خونه شوشو اینا و شوشوت با اون چسب ویت م و ه ا ی پاتو بککککنه![]()
*جمعه صب به کمک زن عموهای مری جان و برادر شوهرر بزرگه و خانومش و مامان بزرگ مری جان آش پشت پای مامان و بابای مری جان رو پزوندیمو بنده یه کاسه خانواده رو تنهایی نوش جان فرمودمو تا الان درگیر مشکلات ناشی از بنشن آش هستم![]()
*فک کنم ما یه دفعه دیگه بریم ارم میشه دهمین باری که ما توی امسال رفتیم ارم
دیشب البته فقط پرهام (پسر دایی مری) و مملی بازی کردنو منو مری مث پدر و مادرا دنبالشون بودیم...![]()
خوب دیگه برم به کارام برسم که کلی کار دارم...فعلا بای....![]()
سلووووووووووووو علیکم خدمت دوستان و حضااااار محترم!![]()
اون سلو واسه توهمی بود که تو اون چند روز تعطیلیا من تونستم یه کمی از فرانسه لعنتیمو بخونم!!
البته به زورهااااااااا!!و صد البته فقط برای تقلب برداری هااااااااااااااا نه خدایی فک کنی من نشستم درس خوندم ناراحت میشمااااااااا
فقط قرار گذاشتم که تو برگه های کوچولو تقلب بنویسم چون دیگه الان هیچ فرصتی واسه درس خوندن نیست!!!
و من از امروز فعالیتم تو این زمینه شروع میشه
احتمالا بعد از امتحانام میام یه گزارش طویییییییییییل از نحو امتحان دادنم میدم
چون امتحانام تقریبا پشت همه و منم همش باید مرخصی بگیرم
دیگه نمیام نت تا بعد از امتحانام
خدا به دادم برسه!!!![]()
خوووووووووب از چی و از کجا بگگگگگگگگگگم؟؟!!!آهان همه رو گووووووووزینه ای میگم که خیال خودمو شومارو راحت کنم![]()
*دوشنبه از اداره با مامان و خاله مریم و ملیکابلا قرار گذاشته بودیم که خریدای باقی مونده رو انجام بدیم و همین شد که بنده یه سرویس ۲۴ نفره چینی چهار گوش
سطل برنج استیل
سطل زباله استیل
جای حبوبات
میز اطوی تاشو
سرویس قابلمه چودن
سینی مخصوص برنج پاک کردن!!!
و جای سیب زمینی پیاز و سیر!!!!
خریداری کردیم و بسیار بسیار خوشحال و شادمان و ولو و دربو داغون و خسته و آشفته روانه خانه شدیم!!!![]()
*سه شنبه عصر رفتیم خونه مری اینا و رفتیم بوستان . ملت میخ منو مری بودن !!!!
چراااا؟؟؟!!!
چون مری مانتو و کیف و کفش فیروزه ای دید و خوشش اومد و گییییییییییر داد که فاطی بیا بگیریمش
منم که کلکسیون کیف و کفش و مانتو دارم گیییییییییییییر دادم که نه
نمیخوام
.زیاد دارم
همه پیش خودشون میگفتن همیشه زنه به شوهره گیر میده بخر و شوهر نمیخره حالا کار اینا برعکسه!!!بلا به دور!!!![]()
*چهارشنبه مامی مری خواهرشو که تازه از کانادا با دخترش اومده رو با دایی ها و خاله ها و مامان بزرگو بابابزرگ مری رو همگی دعوت کرده بود به صرف شام!!!فیلم عروسی جااااااااااااااری جااااااااااااااااان!!!!!رو هم دیدیم و آلبوم عروسیشان رو هم دیدیم که بسیار گشنگ شده بود!!!!![]()
*پنجشنبه منو مری با مامی و بابا و مملی (برادر شوهر کوچیکم)رفتیم دماوند و چشمه اعلا و جاتون خالی پشمک و آش رشته و کلی تنقلات که قرار بو.د نخورم رو خوردیم!!!و بسیار خوشمان گذشت
و شب هنگام روانه خانه ما شدیم!!![]()
*جمعه عصر بابایی جووووووووووووونم
از سفر اومد با کوله باری از سوغاتیای رنگارنگ و دلنواااااااااااااااااااازش مارو مشعووووووووووووووف کرد!!!!و ما بسی خوشحال در ساعت ۹:۳۰ شب روانه پارک ارم شدیم
فک کن!!!!!
کتلت و سیب زمینی و سبزی خوردن و سالاد
و روی صندوق عقب ماشین خوردیم
و بعدش رفتیم رنجر
صفینه
ترن
سورتمه
اون چیز!! بلنده که ییییی هوییییی از اون بالا ولت میکنه پاییین!!!
سوار شدیمو بسیار بسیار بسیار جیغ و داد و فریاد زدیمو بسیار تهی شدیم!!!!
و ساعت ۲:۳۰ که رسیدیم خانه از فرط خستگی ولو شدیم !!!!![]()
*شنبه عصر رفتیم بوستان و منو آنا از شهروند جا لباسی...جارو خاک انداز آشپزخونه...ظرف میوه مخوص یخچال خریدیم و آنا یه پیرهن خوشگل مجلسی واسه هنابندون من!!!!گرفت!!!هنوز نه به باااااره نه به داااااااره!!!
شبم مثل جنازه بودیم ولی خوابمون نمی برد!!!و ساعت ۳ صب خوابیدیمو من فلک زده شیش و چها بیدار شدم و الانم که اداره ام در خدمت شوما و رییس و همکاران گرام هستم!!!![]()
ولی خداااای عجب تعطیلات مزخرف و گندی بود!!!!
من که حالم بهم خورد!!!
اه اه اه امتحانامو بگو که از همین چهارشنبه
شروع میشه!!!!!
خااااااااااااااکم بر سر شدم رف!!!!!!!!!!!!!!!![]()
![]()
خوب دیگه حس نوشتن بیشتر از اینو ندارم ....میام وبگردی![]()
هوای منو مری هم تو اون چند روز گاهی آفتابی بود
و گاهی نیمه ابری
کلا خوب بود
من همیشه عادت دارم کمی ناز و گ...کنم دیگه شما که خبر دارین![]()
![]()
تابعدیاعلی![]()


